تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : مرتبه

niniweblog.com

سلام

ممنون که اومدین ...

لطفاً نظر فراموش نشه!

niniweblog.com




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 12 فروردين 1394 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 349 مرتبه

سلام به دخترم ... چهارده ماهگیت مبارک محبت

دوستت دارم بخاطر بودنت ، یه دونه بودنت ، دردونه بودنت ، کارهای خوشگلت ، مهربونیات .. عاشقتم..

النا توی این ماه هم مثل ماههای قبل خیلی پیشرفت کرده ..

خدایا واقعا باید شکرگزار تو باشیم بخاطر اینهمه شگفتی در آفرینش.. تبارک الله

توی این ماه اتفاقهای خوب و بدی توی خانواده داشتیم که دو تای اولی خوب و آخری خیلی بد بود

اول اینکه مهرسام جون پسر عموی النا بدنیا اومد انشااله که نامدار و موفق باشه و وقتی دوازده روزش بود ما به دیدنش رفتیم اینم عکسه آقا مهرسام:

خبر خوب دیگه اینکه عمو مهدی النا با بهاره جان عقد کردن انشاالله که خوشبخت و موفق باشن: اینم عکس النا به همراه دختر عموش فاطمه در مهمانی عقد: روز جمعه (ولنتاین)

و اما خبر بد اینه که عزیزجونم سکته مغزی کرد و تو بیمارستانه خیلی نگرانشیم عاشقونه دوستش دارم، فشار خون بالا آخرش کار دستمون داد. امیدمون به خداست انشااله که شفا نزدیکه..

اما از این حرفها که بگذریم میرسیم به احوالات پرنسس خودمون:

النا به توپ بازی علاقمند شده و با بی تعادلی کامل دریبل هم مبزنه بغل

کارایی میکنه که ما غش و ضعف کنیم مثلاً یهو دویید تو اتاق امیر بلند گفت : سلام

کارتهاشو بهش نشون میدم همکاری میکنه مثلاً با عکس پا میگه : پا و پاشو بلند میکنه و دست و... رو هم همینطور میگه محبت

برای رد شدن از زیر چیزی سرشو خم میکنه و یا میشینه و چهار دست و پا میره...

لیز خوردن صابون رو از توی دستش کشف کرد و پنج دقیقه غش غش میخندیدقه قهه

کلا منتظره بیفتی یا ی چیزی زمین بیفته یا به جایی بخوره تا بخنده!

آهنگ میذارم پای راستشو میکوبه زمین ....... با موسیقی کلا دوست داره بچرخه..

داره دندون درمیاره بازم پاش سوخته بمیرم براش اشکم در اومد برای اینکه اذیت نشه روزی چند ساعت پاشو باز میذارم تو واترتبش میشینه گریه

قرآنو بوس میکنه، تا امیر قرآن میگیره دستش میدوئه بوسش میکنه مهر رو هم بوس میکنه بغل

دستشو میکنه تو لباسم میگه : به به ! قبلا میگفتیم نام نام خودش اسمشو تغیر داد خانومی!

به مامان گلناز گفت : مامان بیا.. مامان غش کرد چند روز بعد هم بهش گفت : مامانی! و با یه روز تاخیر هم به بابام گفت : بابایی.. خلاصه که حسابی لذت بردن تازه انگار مفهوم مامانی و بابایی شدن رو حس کردن..

دستشو زد به بخاری انگشتش سوخت پوست شصتش کنده شد البته خیلی کم .. ولی اعصابم خرد شد واقعا ... حسابی یادش داده بودم که نباید دست بزنه حالا میگه : جیزه ! یا میگه : ژیزه! حتی امیر رفت سمت بخاری گفت : بابا جیزه! حالا دیگه خانومی به ما هشدار میده آرام

همراهی النا با شمارش من شامل این اعداده : سه پنج هشت نه ده !

به قلب خرسش دست میزنه میگه چیه؟ میگم قلب ! میخنده به قلب خودش دست میزنه میگه : اَب! سرشم تکون میده منم میخوام بچلونمش!

با مامان و النا رفته بودیم جمهوری ی فروشنده از النا خیلی خوشش اومده بود میگفت دختر چشمهای گیرایی داره! بلللله دخمل ما اینطوریاست! چشمک

تا کاری رو نمیتونه انجام بده یا چیزی از دستش میفته میگه : ای بابا 

یا    ای بابا اِ!   یا     ای بابه!   خیلی اینکارش پرطرفداره!

عروسکاشو می بوسه بوس

امیر سرش پایین بود دویید سر امیر رو بلند کرد بوسش کرد و رفت من بغل امیر راضی النا محبت 

صبح منو بوس کرد تا چشمهامو باز کردم نازم کرد گفت : نانی نانی! دیگه رسما بوسهای محشر میده!

لباشو غنچه میکنه به جوجو میگه : ژوژو!

با هم دنبال بازی میکنیم امیر دنبالش میکنه میدوئه تو بغل من تا امیر دو قدم دور میشه دنبالش میره تا برمیگرده نگاش میکنه جیغ میزنه بازم میدوئه تو بغل من! مثلاً بغل من امنه امیر نمیتونه اونجا دستگیرش کنه ! چشمک

سر غذا بهش گفتم ماست بخور مامانی گفت : خوردم ، آب! خیلی باحال بود هم جواب داد هم چیزی خواست!

پتو رو تخت بود فکر میکرد امیر زیر پتوئه ایستاده بود کنارش میگفت بابا بابا منو امیر اومدیم تا امیر رو دید جوری تعجب کرده بود که انگار تو جنگ ستارگان گیر کرده!تعجب

با لیوانش مثل نمکدون رفتار میکنه همه جا آب میریزه حتی توی گوش امیر!

مفهوم اسم و رنگ رو درک کرده اول می پرسه چیه؟ میگم پیشبند بعد میگه آبیه؟ میگم بله مامان سفید و آبیه بغل

کاربرد اشیاء رو هم میدونه مثلاً سینی رو برمیداره یه چیزی میذاره توش و مثلاً تعارف میکنه!

لیوان رو ازش گرفتم تا رو پاش نیفته آب نخورد قهر کرد رفت تعجب از اینکارا نمیکرد ایشون!

صبح که رختخوابهارو مرتب میکنم حتما باید ی پتو رو بندازم روی زمین و النا بشینه من یه کم رو زمین بکشمش! 

سلام میکنه، بله میگه و به موز میگه : مو 

زرد = شَ

ساناز و سلام و سبز هر سه = سَ

آب = آبه

آبی = آبِ

نازی = نانی

مامان و مامانی = مامان   بابا و بابایی = بابا

جیزه = جیزده! یا چیژ

جوجو= ژوژو

عروسک = اَسَک

نی نی = نی نی ها و عروسک ها و بچه ها 

در = دَ

مارمولک = ما

بیا = بی

بده = بِ

داغه = دابِ

اسب = اسب 

النا =اِ نِ نا

 به من  میگه = مامان جون ! محبت چشمک

بهش پسته و بادوم دادم دوست داشت! تا حالا نمیخورد اصلاً.. 

اسم عروسکشو گذاشته : اِبَی ebay

میره روی پله ی ورودی حمام میشینه من امیر و کلیه اسباب بازیها هم داریم کم کم منتقل میشیم اونجا!

سرما خورد چند روز مریض بود غمگین

اعضای بدن رو ازش میپرسیم همه رو نشون میده  زبونو خیلی خوشگل نشون میده و واسه هممون دلبری میکنه همه دایم ازش میبرسیممحبت

وسایل مختلف رو برمیداره میگه : منه... مالکیت رو داره درک میکنه ! نمیدونه خودش منه!

میره جلو عکسهاش میگه : نی نی منه ! یعنی عکس منه محبت

بیشتر از قبل صحبت میکنه مفهوم و نامفهوم!

یه بار خواب بود یهو توی خواب گفت : ژو ژو .. و بیدار شد داشت ی خواب بد راجع به جوجو میدید ! بوسمحبت

میره روی ماشینش می ایسته و مثل تعمیرکارا یکی دو ساعتی سرشو میکنه توی ماشین و باهاش ور میره..

بهش میگم عشق مامان کیه؟ میگه : اِ نِ نا

میگم : نفس مامان کیه ؟ میگه اِ نِ نا   و من بغلبوسمحبت

رفتیم خانه کودک توت فرنگی کلی بازی کرد تو فست فود هم با ماهی های آکواریوم بازی کرد و شونصد بار بین میزها راه رفت!

روی پله ی حمام میشینه و از توی آینه با من که تو آشپزخونه هستم بای بای میکنه!بغل

به سیب علاقمند شده همه اش میگه : ی سیب!

ویترینشو نشون میده میگه اینا منه! باید ببرمش جلوی ویترینش یکی یکی میگه نه تا بالاخره ی اسباب بازی رو انتخاب میکنه!

ساناز بهش میگه : النا وظیفه به جای خود! النا هم احترام نظامی میذاره !تعجب

عاشق امیر شده شبها که امیر میخواد بره بخوابه اجازه نمیده و داستان داریم

دست میزنیم و تشویقش میکنیم مثل قهرمانها دستاشو میگیره بالا و می چرخه ! خیلی حس خوبی بهش میده

خیلی لاغر شده بود یه کم بهتر شده مورچه کوچولو!

با بلزش ( زایلفون) خیلی سرگرم میشه ولی از اونجا که همه چیزو تو دهنش میبره نگران میشم

niniweblog.com

النا و بازیهاش :

النا و کمک به مامان : دخترم کدبانوئه !

النا و خواب ناز:

النا خانوم محجبه :

عاشقتم حاج خانوم..

و حسن ختام این پست : 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

بوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس

بغلبغلبغلبغلبغلبغلبغلبغلبغلبغل

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 4 فروردين 1394 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 312 مرتبه

دختر نازنازی من وارد دومین سال زندگیش شده و این برای من که مادرشم بسیار لذت بخشه که تحولات فوق العاده ی اونو زیر نظر بگیرم و برای هر لحظه داشتنش شاکر باشم.   

niniweblog.com

اول ی خواب ناز توی سیزده ماهگی:

تو این ماه ، خصوصا چند روز اولش هر روز با یکی از کادوهای تولد النا سرگرم بودیم و النا هم خیلی با اشتیاق و البته جدی! با وسایلش بازی میکرد:

niniweblog.com

صندلی غذاش رو هم دوست داره البته روز اول موقع باز کردن صندلی انگشت النا موند لای صندلیش و حسابی ترسوندمون منکه واقعا تا مرز ایست قلبی رفتم!

النا در حال خوردن ژله و موز

ی کفش سوت سوتکی داره که وقتی باهاش راه میره من غش و ضعف میکنم،

خودش از روی مبلها میاد بایین البته دنده عقب!

از پله ی آشپزخونه میاد بایین البته گاهی هم سرشو میزنه به زمین!

چون خیلی بی تعادله تمام پایه های مبل رو با فوم بستیم تا خدایی نکرده آسیب نبینه..عاشق پر و خالی کردن وسایل و اسباب بازی از توی جعبه یا کشوئه  البته گاهی هم یهو ی ظرفهایی رو که نباید خالی بشن خای میکنه مثل لیوان آب یا قوطی گوش پاک کن: 

همچنان با علاقه دانشمند کوچولو رو نگاه میکنه..

تو استخر توپش افتاد منم داشتم فیلم میگرفتم استخرشم برگشت افتاد روی سرش ویدیوش کاملا بدرد برنامه های خنده دار میخوره..

ی مارمولک بوگیر توی دستشویی داریم النا نشونش داد گفت : بابا ،کلی خندیدم به امیر گفتم: امیر جان خیلی لذت میبری النا بهت میگه بابا؟ گفت : خیلی ...

گفتم خیلی هم لذت نبر چون به این مارمولکه هم میگه بابا ..

من آرام امیر گریه مارمولکه تعجب

ولی خدایی امیر رو واقعا دوست داره وقتی در میزنن من میگم : کیه ؟ النا میگه : بابائه.. همه اش منتظره تا امیر بیاد.

تو بازیاش کلک هم میزنه مثلا کلبه ی هوش رو دریچه ی زیرشو پیدا کرده از همونجا قطعات رو هم میریزه داخل هم میاره بیرون.. راحت! مدت دوام اسباب بازی : دو روز!

با حلقه هاش که بازی میکنیم وقتی موفق میشه یکیشو بندازه خوشحال میشه و دست میزنه..  

با هم اعدادو میشماریم و النا سر هر دهگان میگه : ده ...! اگه تا صد هم بشمارم اینکارو میکنه

چند روز بعد موقع شمارش پنج رو هم گفت گاهی سه رو هم میگه..

کنترل رو میگیره سمت تلویزیون و دکمه هاشو میزنه...

به رنگ آبی میگه آبه!

قبلا تلفنو برمیداشت فقط میگفت : آ یا آئو! الان گوشی رو میگیره میگه : چی؟ چی؟

به وسایل من علاقمند شده کیف و عینک و.. خدا بدادم برسه خنده عینک منو میزنه پشت گردنش!...

اکو شدن صداشو توی قاب آلبومش تجربه کرد و کلی لذت برد..

ماشین حساب رو برده بود انداخته بود داخل بخاری اومد با کاراش منو متوجه کرد که دنبالش برم و بهم نشونش داد و مثلا سعی کرد درش بیاره که به من نشون بده نمیتونه بیارتش بیرون!

خیلی تعادل داره خانومی وقتی میخواد بگه بیا دنبالم بدو ( بازی کنیم) عقب عقب هم گام برمیداره بعدش میدویم و قیافه هامون مثل شخصیتهای کارتونی میشه که ی هیولا تعقیبشون کردهخنده

کلا دوست داره رومیزی ها رو بکشه و بندازه زمین، عادتم نمیکنه بهشون!

کوروش تهامی رو تو سریال عصر پاییزی با امیر علی اشتباه میگیره و میگه : بابا..

برای اولین بار تو این ماه پاش توی پوشک سوخت و دو روز تا جاییکه میشد پاش رو باز گذاشتم تا بهتر بشه گرچه خیلی سخت بود...

توی واترتبش بود براش ماهیچه درست کرده بودم شیطنتم گرفت استخوون ماهیچه رو دادم بهش که بخوره! نتیجه این شد که النا و واترتب و آشپزخونه رو شستم! خطا

شروع میکنه با بعضی وسایل یا اسباب بازیا صحبت میکنه ، عاشقشم بغل

با هم مسواک میزنیم و ایشونم تا حدودی همکاری میکنه..

دستپخت خاله سانازو با علاقه میخوره..

صبحها یه کم تو رختخواب بازی میکنیم و ایشون به تخت میگه : تَت! البته اینکارا عواقبم داره مثلاً ی روز صبح مثل جکی چان از خواب بیدار شدم ! چشممو که باز کردم دیدم النا با یکی از حلقه های بازیش داره میکوبه تو صورتم و جا خالی دادم!خنده

ی بار خوابم برد یهو بیدارم کرد گفت : مانی این چیه؟! روزی هفده هزار بار از این کلمه استفاده میکنه و منم هفده هزار بار جواب میدم که شانزده هزار و نهصد دفعه اش کلمات تکراریه! آرام

ازش میپرسیم تخت کو نشونش میده، کمد کو ؟ نشونش میده میگم بابا کو امیر رو نشون میده میگه : بابایِ.. امیر هم غش میکنه براش محبتبغل

میگم بیا بوس بده لباشو غنچه میکنه میدوئه...

میخواد جوراباشو خودش بپوشه میشینه هی جورابشو میکشه روی پاش!

دوست داره ی کارایی رو خودش انجام بده مثلاً گیره زدم به لباسش بازش میکنه بعد سعی میکنه خودش ببندتش!..

سه نصفه شب از خواب بیدار شد dj شده بود با تلفنش آهنگ میزد و میرقصید تو تاریکی! البته اینکارش رو هرچند شب یه بار تکرار میکنه !، فکر کنم ی جور خشم شبه!

منو صدا میکنه میگه ماما بیا.. بعد که میام اشاره میکنه که بشین نام نام بده!

خیلی مهربونه و همه ی اشیاء رو هم دوست داره مثلا در کمد رو باز کرده بود و به جاروبرقی میگفت : نازی .. نازی.. بغل

به توپ بازی خیلی علاقمند شده و توپهاشو با خودش همه جا میبره مثلا توی تخت!  البته اغلب سعی میکنه توپها رو گاز بزنه!

niniweblog.com

از سیزدهم تا بیست و دوم بهمن هم تو سایت نی نی وبلاگ عکس النا تو قسمت ویترین بود:

ویترین نی نی وبلاگ

النا همچنان با دوربین درگیری داره:

و اینم چند تا عکس دیگه از یکسال و یک ماهگی النا جونی:

با کلاه تولدش بازی میکنه:

اینجا مثل سامورایی ها ژست گرفته: 

النا آخرین سامورایی!

اینم چند تا عکس که تو بوستان صدرا گرفتیم و من دوستشون دارم خیلی زیاد:

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

با تو فهمیدم نحسی سیزده، دروغی بیش نیست...

سیزده مبارک است چون تو به آن رسیدی ...

سیزده ماهگیت مبارک ماه من ..

دوستت دارممحبت

مامان




موضوع :
تاريخ : 1 تير 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 477 مرتبه

من النا، شاهزاده کوچولوی مامان و بابا هستم

elena

(البته توی این عکس عینک مامانی رضوان رو زدم که موجه تر بنظر بیام!)

و با اینکه فقط یه سالمه کلی طرفدار و هواخواه توی دنیا دارم و کلی برای خودم محبوبم!!!

اینم بخشی از دلایل محبوبیتمه!:

من عضو برتر گروه نی نی های سطح A هستم!:

elena

من نویسنده ی واقعی داستانهای شرلوک هلمز هستم:

elena

با pitbull یه آلبوم دارم که رکورد فروش رو در سطح دنیا شکسته:

elena

تو چند تا از انیمیشنهای معروف از کمپانی های معروف مثل pixar و dream works و ... حضور داشتم:

elena

niniweblog.com 

 elena

یه سری کارخونه دارم که مواد خوراکی و .. تولید میکنه که در تمام کشورهای جهان مشتری داره مثل این روغن زیتون!:

 elena

یه کتاب نوشتم در باب انسان، خودشناسی و خداشناسی و به طور کلی راجع به ایدئولوژی فردی و جمعی! که کهکشان رو ترکونده و همه دارن مطالعه و تدریسش میکنن:

elena 

خیلی از شخصیتهای سیاسی با گره زدن خودشون به اسم و عکس من رای آوردن و وارد جهان سیاست شدن که به دلایل امنیتی عکسشون رو نمیذارم!

 نیشخند

٩٩/٩ درصد از سهام فیس بوک در اختیار منه اما چون هنوز به سن قانونی نرسیدم از زوکربرگ که شریکمه و ٠٩/٠ درصد از سهام رو داره خواستم که مسئولیت امور رو به عهده بگیره:

 elena

دیروز قرارداد بازی نقش اول سری جدید هری پاتر با عنوان * النا پاتر* رو امضاء کردم:

 elena

و بخاطر همه ی این دلایل:

همه دنبالمن

elena 

حتی شرک

 elena

طرفدارام عکسمو همه جا حک میکنن:

elena 

روزنامه ها هر روز توی صفحه ی اول راجع به من مطلب مینویسن:

 elena

برای تبلیغات از تصویرم استفاده میکنن:

 elena

کمپانی ها برای ایجاد جذابیت محصولات جدیدشون رو با عکس من روانه ی بازار میکنن:

 elena

همه دائم دنبال آخرین عکسم هستن:

elena 

هر روز تو نقاط مختلفی از دنیا نمایشگاه عکسهام برگزار میشه:

 elena

در وصف من( البته محبت دارن!) همه اش شعر و ترانه می سرایند:

آخریش هم با این مضمونه: 

ای النای ناز ...

با دل من بساز ...

 elena

بازار سوء استفاده هم برای فالگیرها داغ شده و با مطرح کردن اینکه من توی فالشونم! و خوش یمنم! مردم رو سرکیسه میکنن! فال قهوه و ورق و ...

همینجا اعلام میکنم من اعتقادی به این امور ندارم و از طرفدارانم خواهش میکنم که در بند این شیادان گرفتار نشن!!!!!متفکر

elena

niniweblog.com 

elena 

کمپانی شنل به تازگی عطر جدیدش رو با اسم و عکس من روانه ی بازار کرده! راستشو بخوای از این کارشون خوشم اومد!

 elena

بتازگی یه نویسنده ی گمنام با نوشتن کتاب زندگی من حسابی برای خودش اسم و رسمی بهم زده:

elena 

اغلب هنرمندای بین المللی دوستام یا طرفدارام هستن:

مثل برد پیت

elena 

جانی دپ

 elena

black eyed peas

که همون لوبیای چشم بلبلی خودمونه:

elena 

و خیلیای دیگه از جمله خانمها: نیکول کیدمن و جنیفر لوپز و آنجلینا جولی و ...

و همه ی هنرمندای ایرانی خانم و آقا از دوستان و طرفدارای من هستن و چون نمی تونم اسم همه رو بیارم برای اینکه دوستان عزیزم رو ناراحت نکنم از کسی اسم نمیبرم!!

حتی فرشته های آسمون هم منو دوست دارن و هر روز تصویرمو توی آسمون ثبت میکنن:

elena

البته اینهمه محبوبیت دردسر هم داره!!

مثلاً عده ای هستن که از شدت حسادت به بهانه های مختلف برعلیه من تحصن و اعتصاب میکنن البته جز اینکه عکسمو پاره کنن یا آتش بزنن کار دیگه ای نمیتونن بکنن چون خدا با منه!

 elena

و یه مشکل اساسی هم که بدلیل محبوبیت دارم

پاپاراتزیه!

elena

بله درست فهمیدین عکاسهایی که بیست و چهار ساعت دنبالمن!

حتی برای تعویض پوشکم هم مشکل دارم!

سخته واقعاً..

 اما من به عشق شما طرفدارای عزیزم تحمل میکنم

دوستتون دارم 




موضوع :
تاريخ : 1 تير 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 798 مرتبه

اینم از تمهای تولد خانم خانمها، دختر درجه یک من، شاهزاده النا:

     تولدت مبارک ناز دخترم.. 

elena birthday tem

 niniweblog.com

elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

 elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

elena birthday tem

niniweblog.com 

رول بطری ها :

elena birthday temniniweblog.com

HAPPY BIRTHDAY 

 دوستت دارم




موضوع :
تاريخ : 1 تير 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 1394 مرتبه

تولدت مبـــــــــــــــــــــارک

HAPPY BIRTHDAY

یکسال به اندازه ی چشم بهم زدنی گذشت و تولد شاهزاده کوچولو رسید..

و ما هم تولد خانمی رو با چند روز تاخیر(بخاطر بیمارستان بودن علی بابایی) با تم النا خانم و آدم برفی با طراحی مامان یعنی بنده برگزار فرمودیم.. 

با حضور مامان و بابا مامانی گلناز و علی بابایی خاله ساناز و خاله المیرا عزیزجون و آبابا و مامانی رضوان

اینم عکس کیک تولد النا خانم که بستنی های روی کیک رو خودم درست کردم:

 elena birthday

niniweblog.com

اینم عکس تاج پرنسسه که خودم براش درستش کردم! چقدر مادر هنرمندیم من!

 elena birthday

یکی یه دونه ای دختر خوشگلم..

niniweblog.com

از اونجایی که مهمونهامون مامان بزرگ و بابابزرگ بودن شام رو سنتی برگزار کردیم و از غذاهای فست فود که توی تولدها باب شده خبری نبود!

النا خانم کلی کادو گرفت از جمع حاضر + بابایی.مامان سادات.عمه اکی و نسرین جون که کادوهاشون رو قبل و بعد از تولد بهش دادن.. دست همشون درد نکنه که خیلی به ما و  النا محبت دارنقلب

اینم از کادوهای النا خانمی:

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

عکس میز شام و دسر آدم برفی که خاله ساناز درستش کرده و خیلی هم خوشگل و خوشمزه بود... مــــــــــــــــــرســـــــــــــــی!

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

اینم عکس وسایل مورد نیاز جشن تولد با تم النا و آدم برفی

(البته طرحهای تم رو توی یه پست دیگه میذارم)

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

عکس النا خانمی بهمراه بابا امیر جونی:

النا که با کلی عکس نی نی(تم) و ریسه و بادکنک و کادو احاطه! شده بود دائم حواسش متوجه مسایل جدید میشد و اصلاً تمرکز نداشت! از ذوق اسباب بازیهاش تا ٤ صبح نخوابید و باهاشون بازی کرد! منم که خستــــــــــــه! اما خوب چیکار میشه کرد النا خانمه دیگه!

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 niniweblog.com

elena birthday

 و خاله سانازی + النا خانم شاهزاده کوچولو:

عکسهای بقیه خصوصی هستن بهمراه فیلم جشن که النا بعدها خودش میبینتشون!

elena birthday

و این هم از هنرتمایی دخترم در میوه آرایی که با جورابهاش به ظرف میوه ی آخر مهمونی زیبایی خیره کننده ای بخشیده بود:!!!!

elena birthday

niniweblog.com

دخترم..

به قول نیما: یک زمستان، یک بهار و یک تابستان و یک پاییز را دیدی از این پس همه چیز جهان تکراریست بجز مهربانی...

مهربان باش النای من .. بیش از همه با خودت ..

که اگر با خود مهربان باشی قطعاً خدا را از خودت نخواهی گرفت...

که اگر با خودت مهربان باشی خودت را از آغوش مادر و دستان پدر دور نخواهی کرد..

دوستت دارم خیلی بیشتر و عمیقتر از عمر یکساله ی آشناییمان!

  دوستت دارم.. 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 401 مرتبه

وای خدا.. ممنونم ازت که لذت داشتن یه دختر کوچولوی به این نازی رو به من دادی .. شکر .. هزاران بار شکر..

النای من داره یک ساله میشه .... و کاراش انقد شیرین و دوست داشتنیه که نمیدونم کدومو بنویسم!

 صبحها که رو تختی رو مرتب میکنم میدوئه روی پتو دراز میکشه و ادای لالا کردن درمیاره.. در عین حال زیر چشمی منو میپاد و زیر زیرکی میخندهبغل

دالی بازی میکنه.. میره توی اتاق خواب و در رو میبنده بعد در رو باز میکنه میگه: دالی...

وقتی نشستم میاد و غافلگیرم میکنه! میاد پشت کمرم صورتشو میاره جلو و میگه: دا...  

موقع بازی یا نانای واسه خودش آهنگ میزنه : با دهنش تق تق میکنه!

برای راه رفتن تمرینهای مختلف انجام مبده مثلاً کج و کوله راه میره.. یا استپ استپ راه میره ولی من یه حالتش رو دوست دارم که مثل حرکت پای شمشیربازی حرکت میکنه اول پای راست بعد پای چپ را دنبالش میکشه!

گفتم که یازده ماهگی یه آزمایش خون کامل داد.. تو این ماه جوابش اومد منم خودم دکتر بازی کردم و جوابو خوندم و فکر کردم گلبول سفید النا خیلی کمه ... غمگین تا فرداش که بریم دکتر نمیدونید چی به ما و مامانینا گذشت ...مردیم و زنده شدیم اما خوب شکر خدا دکتر گفت مشکلی نداره و همه چیز نرمال و خوبه و کلی هم به حال و روز من خندید! آرام منم انقد خوشحال بودم اصلا فراموش کردم ازش بپرسم پس چرا موقع شیر خوردن سر النا عرق میکنه! اصلاً واسه همین اینهمه آزمایش داده بودیم!  قه قهه  خلاصه اون شب از خوشحالی سلامتی النا ، مامانینا رو دعوت کردم شام رفتیم ات پیتزا - میدون اسبی عظیمیه ی کرج! من میدونش رو خیلی دوست دارم و با اینکه راهش دوره گاهی میریم! 

برای اولین بار (24 آذر) موهاش رو با کش بستم عین خرگوش شده بود دخملم..

elena

niniweblog.com

elena

دندون بالا سمت چپ یازده ماهگی در اومده ولی سمت راستیه هنوز بیرون نزده و اذیتش میکنه دخترمو منم یکی دو بار بهش دندونی دادم که لثه اش رو بخارونه .. و همین باعث شد النا یه رفتار بد پیدا کنه و شروع کرد به گاز گرفتن نام نام موقع شیر خوردن! اشکمو در آورد خلاصه.. تا دو روز  با منم مثل دندونی رفتار میکرد..گــــــــــــــاز گــــــاز...وقتی لثه اش میخاره زانو ، سرشونه و هر جای دست و پامونو که بتونه میخواد گاز بگیره!  و خلاصه 28 آذر بعد از دو روز بیخوابی و گازگاز شدن اساسی دندون بالا سمت راست در اومد! هــــــــــــــــوراجشنخندونک از دندونش یه صفحه ی سفید رنگ بیرون اومد (قبل از دندون) کلی نگرانم کرد آخه با صورت یه بار روی موکت زمین خورده بود و لثه اش درد گرفته بود ولی شکر خدا مورد خاصی نبود..

رفتیم شهر کتاب هفت حوض کلی برای دخترم بازی و کتاب و .. لباس و .. خریدم توی خیابون با صدای بلند آواز میخوند: بودِ بودِ باهـ...! من نمیدونم این یعنی چه؟!

گوشی تلفن رو میذاره دم گوشش میگه: آئو...

گاهی گوشی رو میگیره میگه: کیه؟ چیه؟ و .. گاهی هم مثلاً دکمه رو میزنه روشن میکنه میده به من میگه : آئو! یعنی صحبت کن منم هربار مثلاً با یکی صحبت میکنم الکی! تو این مدت حال تمام اجدادمو پرسیدم تلفنی! خیلی الو بازی دوست داره!

دستشو میبره سمت بخاری میگه : چیه؟ میگم جیزه میگه : جیس! بعد ادای منو درمیاره انگشتشو میاره جلو میگه: نه نه نه..!!!

به صورت من نگاه میکنه دستشو میبره سمت بخاری میگم :نه!  بعد دست میزنه گریه میکنه . میگم: نگفتم جیزه نباید دست بزنی ببین داغه! بعد دست میزنم و میسوزم النا هر هر میخنده! دوباره خودش دست میزنه گریه میکنه دوباره من، میخنده..!! خلاصه که کلی سوختونک بازی میکنیم! سرگرمیمون خودآزاریه! همون مازوخیسم!

ساعت دو نیم نصفه شب تازه یاد بازی و جیغ کشیدن و غش غش خندیدن میفته این دختر من! بهش میگم: آخــــه خانم مردم خوابــــن! میخنده!

پرتقال و نارنگی خیلی دوست داره...

موهاشو موش موشکی میبندم ضعف میرم براش...

تا جاییکه براش امکان داشته باشه خودشو به تلویزیون نزدیک میکنه و با هر موزیکی هم که پخش بشه قر میده! گاهی آدم شک میکنه تصویر النا رو از داخل تی وی میبینه یا از بیرونش! ما هم یه سری تمهیداتی اندیشیده ایم که از تی وی دورش کنیم که چشماش درد نگیره! کل تمهیداتمونم شامل قرار دادن یک عدد پشتی (  که چند ماه پیش از خونه ی عزیز جون به سرقت بردیم ) میشه جلوی تلویزیون!

راستی موقع قردادن دستش رو میذاره کنار سرش و قر میده! و با هر ریتمی حتی تواشیح و دعا قر میده!

یکی دوبار اومده پیش من وقتی دیده کار دارم رفته سراغ بازیش ! انقد غش کردم واسه این درک بالای دخملم!

وقتی چیزی رو میخواد دستش رو دراز میکنه سمتش میگه: می... 

اسم همه چیز رو میپرسه میگه: چیه ؟ یا ای؟ و حتی این؟  گاهی موقع شیر خوردن با دهن بسته میگه: این؟ و با دست چیزی رو که میخواد بدونه نشون میده..

خوابش سنگین تر شده ، تو خواب لباساش رو عوض کردم بیدار نشد..

شب یلدای امسال النا فقط آب انار و هندوانه خورد.. یلدا مبارک دخترم( گرچه با توجه به معانی رسوم و سنن باستانیمون یلدا رو نباید تبریک گفت!)

غذا رو باید بذارم کف دستم تا خودش برداره اگر نه میریزه روی زمین!

یه جوراب زنگوله دار پاش کردم تمام روز رو از ذوق صدای اون راه رفت آخر شب غش کرده بود از خستگی زود خوابید! شیطونه میگه هر وقت خواستم خسته اش کنم که زود بخوابه با این جورابه بفرستمش پیاده روی!خنده

یه روز زودپز یه دفعه صدا داد النا خیلی ترسید جیغ زد و پرید بغل من .. یه مدت طول کشید تا با زودپز آشتیش دادم که یه وقت ترسی توی دلش نمونه!

خیلی سرشو میکوبه به میز و دیوار ... دیگه همه جای خونه رو داریم پتوپیچ میکنیم از دست خانمی!

یه عروسک کوچولو داره که شبیه نوزاده بغلش کرد و گذاشتش روی شونه اش بعد با دست میزد پشتش مثل کاری که من بعد از شیر خوردن با النا میکنم!

در مقابل کوتاه کردن ناخنش مقاومت میکنه گریه میکنه دستشو میکشه عقب منم اغلب رهاش میکنم تا توی یه فرصت دیگه که ناراحت نباشه ناخنش رو بگیرم گاهی توی سه چهار مرحله ناخنهاش رو میگیرم!

خیلی طولانی تر راه میره و اواخر این ماه دیگه میدوئه! میدوئه و بعد میفته زمین! همین تلاشها و دندون درآوردن باعث شده که دخترم خیلی لاغر بشه.. الهی فداش بشم من...

این ماه همه اش خونه ی مامانی گلناز بودیم چون عزیز کمر درد داره و بیشتر اوقات مامان میارتش پیش خودش تا بتونه بهش رسیدگی کنه و برای همین نمیذارن ما خونه باشیم! باید بریم پیششون! محبوبیته دیگه کاریش نمیشه کرد!

آبابا النا رو محکم بغل میکنه نمیذاره شیطونی کنه، النا هم حرصش میگیره از دستش فرار میکنه! بعد آبابا ناراحت میشه میگه: النا منو دوست نداره، بغل من نمیاد! میگم: یه کم آرومتر بغلش کنی میاد. میگه : میترسم بیفته!!!

صبح (ظهر البته) که از خواب بیدار میشه بعد از دو سه ساعت دوباره یکی دو ساعت میخوابه بعد حدود 6-7 ساعت بیداره و دیگه موقع خواب شبش میشه حدوداً 2-3 نصفه شب میخوابه گاهی هم 4-5 صبح!!!!

یه عروسک داره که زبون درازی کرده، ادای اونو درمیاره و زبون درازی میکنه و صدا در میاره !زبونشو میده به چپ و راست میگه: لو لو لو لو لو...

وقتی داره بازی میکنه یه دفعه برم سمتش یهویی فرار میکنه فکر میکنه بازیه! برای همینم چندبار زمین خورده چون هنوز تعادلش خوب نیست! حالا من اصلا یهویی نمیرما اما خودش که سرگرم بازیه یهو متوجه من میشه!

علی بابا (بابای خودم) پا و لگنش شکستغمگین یه هفته اسیر دکتر و بیمارستان بودیم تا عملش کردن و چند روزی هم بستری بود.. توی بیمارستان بابا به النا آناناس خشک(آجیل) داد، النا خورد. بابا گفت: به به . النا هم گفت : به به از اون موقع به هرچی که خوشمزه باشه میگه: به به ! اسم نام نامشم عوض کرده میگه : به به!

دستشو گذاشت لای در کابینت خونه ی مامانی ضعف کرد! ناخنش یه کم سفید شد!

یه روز منو بیدار کرد تا نیم ساعت از توی بغلم جایی نرفت نه شیر خواست و نه چیزی.. فقط پیشم نشست ! خیلی لذت داشت!

مامانی رضوان یه چادر کوچولو به النا داده:

elena

رفتیم مغازه ی شیرین و نوید(دخترعمه ام و همسرش) فکر میکردم مدتهاست اونجا مشغولن بعد فهمیدم که تازه قراره فردای اون روز افتتاحیه داشته باشن! النا هم که سادات خانومه بهشون دشت داد و براشون دعا کردیم که روزی پر برکت داشته باشن.. دوستشون دارم.. البته من برای خرید از نیکو تن پوش رفتم پاساژ پردیس و چند روز قبلش از مامانی شنیده بودم که بچه ها اونجا مشغول شدن.. توی ماشین هم ساندویچ کتلت داشتم که براشون بردم!

elena

النا اولین غذای مستقلش رو خورد.. یه دست لباسی که دیگه نمیخواستمش رو تنش کردم النا هم با ماست و سالاد و ماکارانی حسابی جشن گرفت و بعد از اون هم مستقیم رفت حمام! :

elena

یه ژست خواب جدید: این تختهایی که دورشون میله داره خیلی بیخودن دور تا دورش رو باید پتو بپیچی تا سر بچه به میله ها نخوره!

elena

این مسواکه النا خانومه:

elena

این دوست جدید دخترمه و النا جداً خیلی دوستش داره:

elena

یه عکس دیگه از ژست معروف النا با عینک مامانی رضوان:

elena

پا تو کفش مامان: البته پاپوش مامان!

elena

شیوه های من برای پوشش دادن خرابکاریهای خانمی:

elena

چند تا عکس دیگه از دوازده ماهگی:

elena

niniweblog.com

elena

niniweblog.com

elena

niniweblog.com

elena

niniweblog.com

وای خدا.. من عاشق این عکسشم:

elena

niniweblog.com

آشوب همان حس غریبیست که وقتی به لبهای تو لبخند نباشد، دارم...

عاشقونه عاشقتم...

بی بهونه عاشقتم...

مادرونه عاشقتم...




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | نویسنده : مامان شاهزاده کوچولو
بازدید : 387 مرتبه

عکسهای هنری النای مامان - شماره سه:

النا خانمی متولد هفته ی اول ژانویه است

این عکسها به مناسبت کریسمس و تولد النا خانم ، دونه برفیه خودم حال و هوای زمستونی داره:

niniweblog.com

elena

niniweblog.com 

elena

niniweblog.com 

elena

niniweblog.com 

elena 

niniweblog.com 

elena 

niniweblog.com 

elena

 niniweblog.com

 elena

 niniweblog.com

elena

 niniweblog.com

elena

 niniweblog.com

elena

 niniweblog.com

elena

 niniweblog.com

elena

niniweblog.com

elena

niniweblog.com 

elena

happy new year 2014 

niniweblog.com 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 150 نفر
بازديدهاي ديروز : 47 نفر
بازدید هفته قبل : 397 نفر
كل بازديدها : 82124 نفر