دوازدهمین برگ از دفتر یکسالگی النای من

وای خدا.. ممنونم ازت که لذت داشتن یه دختر کوچولوی به این نازی رو به من دادی .. شکر .. هزاران بار شکر..
النای من داره یک ساله میشه .... و کاراش انقد شیرین و دوست داشتنیه که نمیدونم کدومو بنویسم!
صبحها که رو تختی رو مرتب میکنم میدوئه روی پتو دراز میکشه و ادای لالا کردن درمیاره.. در عین حال زیر چشمی منو میپاد و زیر زیرکی میخنده
دالی بازی میکنه.. میره توی اتاق خواب و در رو میبنده بعد در رو باز میکنه میگه: دالی...
وقتی نشستم میاد و غافلگیرم میکنه! میاد پشت کمرم صورتشو میاره جلو و میگه: دا...
موقع بازی یا نانای واسه خودش آهنگ میزنه : با دهنش تق تق میکنه!
برای راه رفتن تمرینهای مختلف انجام مبده مثلاً کج و کوله راه میره.. یا استپ استپ راه میره ولی من یه حالتش رو دوست دارم که مثل حرکت پای شمشیربازی حرکت میکنه اول پای راست بعد پای چپ را دنبالش میکشه!
گفتم که یازده ماهگی یه آزمایش خون کامل داد.. تو این ماه جوابش اومد منم خودم دکتر بازی کردم و جوابو خوندم و فکر کردم گلبول سفید النا خیلی کمه ...
تا فرداش که بریم دکتر نمیدونید چی به ما و مامانینا گذشت ...مردیم و زنده شدیم اما خوب شکر خدا دکتر گفت مشکلی نداره و همه چیز نرمال و خوبه و کلی هم به حال و روز من خندید!
منم انقد خوشحال بودم اصلا فراموش کردم ازش بپرسم پس چرا موقع شیر خوردن سر النا عرق میکنه! اصلاً واسه همین اینهمه آزمایش داده بودیم!
خلاصه اون شب از خوشحالی سلامتی النا ، مامانینا رو دعوت کردم شام رفتیم ات پیتزا - میدون اسبی عظیمیه ی کرج! من میدونش رو خیلی دوست دارم و با اینکه راهش دوره گاهی میریم!
برای اولین بار (24 آذر) موهاش رو با کش بستم عین خرگوش شده بود دخملم..

.gif)

دندون بالا سمت چپ یازده ماهگی در اومده ولی سمت راستیه هنوز بیرون نزده و اذیتش میکنه دخترمو منم یکی دو بار بهش دندونی دادم که لثه اش رو بخارونه .. و همین باعث شد النا یه رفتار بد پیدا کنه و شروع کرد به گاز گرفتن نام نام موقع شیر خوردن! اشکمو در آورد خلاصه.. تا دو روز با منم مثل دندونی رفتار میکرد..گــــــــــــــاز گــــــاز...وقتی لثه اش میخاره زانو ، سرشونه و هر جای دست و پامونو که بتونه میخواد گاز بگیره! و خلاصه 28 آذر بعد از دو روز بیخوابی و گازگاز شدن اساسی دندون بالا سمت راست در اومد! هــــــــــــــــورا
از دندونش یه صفحه ی سفید رنگ بیرون اومد (قبل از دندون) کلی نگرانم کرد آخه با صورت یه بار روی موکت زمین خورده بود و لثه اش درد گرفته بود ولی شکر خدا مورد خاصی نبود..
رفتیم شهر کتاب هفت حوض کلی برای دخترم بازی و کتاب و .. لباس و .. خریدم توی خیابون با صدای بلند آواز میخوند: بودِ بودِ باهـ...! من نمیدونم این یعنی چه؟!
گوشی تلفن رو میذاره دم گوشش میگه: آئو...
گاهی گوشی رو میگیره میگه: کیه؟ چیه؟ و .. گاهی هم مثلاً دکمه رو میزنه روشن میکنه میده به من میگه : آئو! یعنی صحبت کن منم هربار مثلاً با یکی صحبت میکنم الکی! تو این مدت حال تمام اجدادمو پرسیدم تلفنی! خیلی الو بازی دوست داره!
دستشو میبره سمت بخاری میگه : چیه؟ میگم جیزه میگه : جیس! بعد ادای منو درمیاره انگشتشو میاره جلو میگه: نه نه نه..!!!
به صورت من نگاه میکنه دستشو میبره سمت بخاری میگم :نه! بعد دست میزنه گریه میکنه . میگم: نگفتم جیزه نباید دست بزنی ببین داغه! بعد دست میزنم و میسوزم النا هر هر میخنده! دوباره خودش دست میزنه گریه میکنه دوباره من، میخنده..!! خلاصه که کلی سوختونک بازی میکنیم! سرگرمیمون خودآزاریه! همون مازوخیسم!
ساعت دو نیم نصفه شب تازه یاد بازی و جیغ کشیدن و غش غش خندیدن میفته این دختر من! بهش میگم: آخــــه خانم مردم خوابــــن! میخنده!
پرتقال و نارنگی خیلی دوست داره...
موهاشو موش موشکی میبندم ضعف میرم براش...
تا جاییکه براش امکان داشته باشه خودشو به تلویزیون نزدیک میکنه و با هر موزیکی هم که پخش بشه قر میده! گاهی آدم شک میکنه تصویر النا رو از داخل تی وی میبینه یا از بیرونش! ما هم یه سری تمهیداتی اندیشیده ایم که از تی وی دورش کنیم که چشماش درد نگیره! کل تمهیداتمونم شامل قرار دادن یک عدد پشتی ( که چند ماه پیش از خونه ی عزیز جون به سرقت بردیم ) میشه جلوی تلویزیون!
راستی موقع قردادن دستش رو میذاره کنار سرش و قر میده! و با هر ریتمی حتی تواشیح و دعا قر میده!
یکی دوبار اومده پیش من وقتی دیده کار دارم رفته سراغ بازیش ! انقد غش کردم واسه این درک بالای دخملم!
وقتی چیزی رو میخواد دستش رو دراز میکنه سمتش میگه: می...
اسم همه چیز رو میپرسه میگه: چیه ؟ یا ای؟ و حتی این؟ گاهی موقع شیر خوردن با دهن بسته میگه: این؟ و با دست چیزی رو که میخواد بدونه نشون میده..
خوابش سنگین تر شده ، تو خواب لباساش رو عوض کردم بیدار نشد..
شب یلدای امسال النا فقط آب انار و هندوانه خورد.. یلدا مبارک دخترم( گرچه با توجه به معانی رسوم و سنن باستانیمون یلدا رو نباید تبریک گفت!)
غذا رو باید بذارم کف دستم تا خودش برداره اگر نه میریزه روی زمین!
یه جوراب زنگوله دار پاش کردم تمام روز رو از ذوق صدای اون راه رفت آخر شب غش کرده بود از خستگی زود خوابید! شیطونه میگه هر وقت خواستم خسته اش کنم که زود بخوابه با این جورابه بفرستمش پیاده روی!
یه روز زودپز یه دفعه صدا داد النا خیلی ترسید جیغ زد و پرید بغل من .. یه مدت طول کشید تا با زودپز آشتیش دادم که یه وقت ترسی توی دلش نمونه!
خیلی سرشو میکوبه به میز و دیوار ... دیگه همه جای خونه رو داریم پتوپیچ میکنیم از دست خانمی!
یه عروسک کوچولو داره که شبیه نوزاده بغلش کرد و گذاشتش روی شونه اش بعد با دست میزد پشتش مثل کاری که من بعد از شیر خوردن با النا میکنم!
در مقابل کوتاه کردن ناخنش مقاومت میکنه گریه میکنه دستشو میکشه عقب منم اغلب رهاش میکنم تا توی یه فرصت دیگه که ناراحت نباشه ناخنش رو بگیرم گاهی توی سه چهار مرحله ناخنهاش رو میگیرم!
خیلی طولانی تر راه میره و اواخر این ماه دیگه میدوئه! میدوئه و بعد میفته زمین! همین تلاشها و دندون درآوردن باعث شده که دخترم خیلی لاغر بشه.. الهی فداش بشم من...
این ماه همه اش خونه ی مامانی گلناز بودیم چون عزیز کمر درد داره و بیشتر اوقات مامان میارتش پیش خودش تا بتونه بهش رسیدگی کنه و برای همین نمیذارن ما خونه باشیم! باید بریم پیششون! محبوبیته دیگه کاریش نمیشه کرد!
آبابا النا رو محکم بغل میکنه نمیذاره شیطونی کنه، النا هم حرصش میگیره از دستش فرار میکنه! بعد آبابا ناراحت میشه میگه: النا منو دوست نداره، بغل من نمیاد! میگم: یه کم آرومتر بغلش کنی میاد. میگه : میترسم بیفته!!!
صبح (ظهر البته) که از خواب بیدار میشه بعد از دو سه ساعت دوباره یکی دو ساعت میخوابه بعد حدود 6-7 ساعت بیداره و دیگه موقع خواب شبش میشه حدوداً 2-3 نصفه شب میخوابه گاهی هم 4-5 صبح!!!!
یه عروسک داره که زبون درازی کرده، ادای اونو درمیاره و زبون درازی میکنه و صدا در میاره !زبونشو میده به چپ و راست میگه: لو لو لو لو لو...
وقتی داره بازی میکنه یه دفعه برم سمتش یهویی فرار میکنه فکر میکنه بازیه! برای همینم چندبار زمین خورده چون هنوز تعادلش خوب نیست! حالا من اصلا یهویی نمیرما اما خودش که سرگرم بازیه یهو متوجه من میشه!
علی بابا (بابای خودم) پا و لگنش شکست
یه هفته اسیر دکتر و بیمارستان بودیم تا عملش کردن و چند روزی هم بستری بود.. توی بیمارستان بابا به النا آناناس خشک(آجیل) داد، النا خورد. بابا گفت: به به . النا هم گفت : به به از اون موقع به هرچی که خوشمزه باشه میگه: به به ! اسم نام نامشم عوض کرده میگه : به به!
دستشو گذاشت لای در کابینت خونه ی مامانی ضعف کرد! ناخنش یه کم سفید شد!
یه روز منو بیدار کرد تا نیم ساعت از توی بغلم جایی نرفت نه شیر خواست و نه چیزی.. فقط پیشم نشست ! خیلی لذت داشت!
مامانی رضوان یه چادر کوچولو به النا داده:

رفتیم مغازه ی شیرین و نوید(دخترعمه ام و همسرش) فکر میکردم مدتهاست اونجا مشغولن بعد فهمیدم که تازه قراره فردای اون روز افتتاحیه داشته باشن! النا هم که سادات خانومه بهشون دشت داد و براشون دعا کردیم که روزی پر برکت داشته باشن.. دوستشون دارم.. البته من برای خرید از نیکو تن پوش رفتم پاساژ پردیس و چند روز قبلش از مامانی شنیده بودم که بچه ها اونجا مشغول شدن.. توی ماشین هم ساندویچ کتلت داشتم که براشون بردم!

النا اولین غذای مستقلش رو خورد.. یه دست لباسی که دیگه نمیخواستمش رو تنش کردم النا هم با ماست و سالاد و ماکارانی حسابی جشن گرفت و بعد از اون هم مستقیم رفت حمام! :

یه ژست خواب جدید: این تختهایی که دورشون میله داره خیلی بیخودن دور تا دورش رو باید پتو بپیچی تا سر بچه به میله ها نخوره!

این مسواکه النا خانومه:

این دوست جدید دخترمه و النا جداً خیلی دوستش داره:

یه عکس دیگه از ژست معروف النا با عینک مامانی رضوان:

پا تو کفش مامان: البته پاپوش مامان!

شیوه های من برای پوشش دادن خرابکاریهای خانمی:

چند تا عکس دیگه از دوازده ماهگی:

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)
وای خدا.. من عاشق این عکسشم:

.gif)
آشوب همان حس غریبیست که وقتی به لبهای تو لبخند نباشد، دارم...
عاشقونه عاشقتم...
بی بهونه عاشقتم...
مادرونه عاشقتم...


دوازدهمین برگ از دفتر یکسالگی النای من 


